... اولین اضطرابی که رادین به مامانی وارد کرد ...
به نام قادر متعالی که خداوندی سزاوار اوست
- اولین اضطرابی که رادین به مامانی وارد کرد ١٦/٠٣/١٣٩١
شیطونیهات قطار قطار...
امروز مامانی روز پر استرسی رو پشت سر گذاشت و اون هم بخاطر اولین شیطنت ، جسارت ، کنجکاوی و یا هر چیز دیگه ایی که من هیچ عنوانی نمیتونم براش انتخاب کنم ،بود .
داستان امروز اینطوری بود :
یکی بود یکی نبود ، یه خدای مهربون توی این عالم بود که اگه بنود معلوم نبود چی میشد امروزمون..
صبح بعد از اینکه کارگرای ساخنمان روبرویی با سرو صداهاشون ٩:٣٠ صبح بیدارمون کردند ، وارد روز جدید شدیم و با بازی و خنده روزمون رو آغاز کردیم .
ساعت ١٠:٣٠ بود که شما بهونه خوابیدن گرفتی و بعد از میل کردن شیر دوباره لالا کردی و من مثل همیشه بردمت و گذاشتمت رو تخت تا وقتی تو آشپزخونه کار می کنم از سر و صدا بیدار نشی...
تقریبا کار شستن ظرفها تموم شده بود که صدای گریه ات اومد و من زودی اومدم پیشت . وقتی رسیدم
یکم اونطرف تر از جایی که خوابوندمت ، خوابیده بودی ...
بعد از کمی بازی و خنده ، سرحال شدی . 
ساعت 11:45 بود که تو روروئکت نشوندمت تا برم و مابقی کارها آشپزخونه رو انجام بدم .
همین که دستکش پوشیدم ، صدای ایفون اومد و چون از قبل با بابا احمد هماهنگ کرده بودم ، می دونستم کیه ...
بابا احمد اومده بود دنبالمون تا بریم اوضاع خونه رو ببینیم که چطوره . ولی من از اومدن بابا احمد استفاده کردم و اول مابقی کارهامو با خیال راحت انجام دادم و بعد لباس پوشیدیم و حدود 12:30 راهی شدیم ...
وقتی برگشتیم از گرمای هوا 1 شیشه آب خنک واسه شما و 2 لیوان شربت خنک واشه خودمون درست کردم و بعد از خوردن بابا احمد خداحافظی کرد و رفت .
بعد از گذاشتن لباسها تو لباسشویی ، خوابوندمت و دوباره گذاشتمت رو تخت و خودم رفتم تا به کارهام برسم ...
ساعت 1:55 بود که صدای "هوم هوم " رو شنیدم و به هوای دوباره خوابوندنش به اتاق رفتم ...
وارد اتاق که شدم ، چشمم به سمت جایی که خوابونده بودمت رفت اما اونجا نبودی !!!!!!!!
یهو متوجه تکون خوردن یه چیزی تو کف اتاق شدم ...
خودت بودی که مثل یه پسر خوب کف اتاق رو فرش نشسته بودی و به من نگاه می کردی و "هوم هوم می کردی ...
انگار با "هوم هوم" کردنت قصد داشتی بزرگ شدن و جسارتت رو و تواناییت رو بهم بفهمونی ...
با دیدنت تو این وضعیت ، سریع مثل برق گرفته ها از رو زمین قاپ زدم و برت داشتم و بغلت کردم ...
تا مدت زیادی همچنان شکه بودم و به جای خالیت رو تخت نگاه می کردم .
رادینی که هنوز 4 دست و پا رفتن بلد نبود ، چطور بدون هیچ مشکلی از تخت پایین اومد و رو سرامیک هم نیوفتاد.
فکر اینکه اگه با سر رو سرامیک پایین میومد ... وای خدایا شکرت...
بعد از مدتی که یخم وا شد به مادر روحی زنگ زدم تا شاید دعوام کنه تا آروم بشم ولی مامان خیلی معمولی برخورد کرد بر عکس همیشه و با خندیدنش لجمو در آورد و فقط به گفتن ابن جمله که " پسرم ماشالا بزرگ شده ، مواظب باش دخترم " اکتفا کرد ...

آروم نشدم با زنگ زدن به مامان ، رفتم و به بابایی زنگ زدم ، به امید اینکه تلافی اون دفعه که از بی حواسیش از رو مبل افتاده بودی رو در بیاره و دعوام کنه و سرزنشم کنه .
بابایی سرش شلوغ بود و جوابمو نداد .طاقت نیاوردم و براش اس زدم و جریان رو شرح دادم ، اما انگار همه امروز غیر عادی رفتار می کنند؟؟؟
مدتی بعد بابا جوابمو داد و با خون سردی نوشت:"چه قوی شده این پسر!!!"
همین .فقط همین یه جمله .
آخه چرا کسی دعوایی ، سرزنشی نمی کنه منو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت 3:00 شده بود از استرس نه به رادین ناهار داده بودم ونه خودم خورده بودم ...
ناهارو که خوردیم ، دوباره خوابیدی ، اما دیگه اونجا نزاشتمت بغل خودم موندی و خوابیدی ...
دیگه هم اونجا نمیزارمت .هیچ وقت هیچ وقت ...
خدایا شکرت که مراقب پسرم بودی
همیشه مراقبش باش



... اولین اضطرابی که رادین به مامانی وارد کرد ... 



